حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در

 

گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ،

 

طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .

 

و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي

 

خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد .

 

حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط

 

تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب

 

در جريان است .

 

حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟

 

 

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم

خودمان را از خودمان .

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

 

 

 

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

سر خط آغاز می کنی...

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

وامدار همان نگاه مهربان ...

وامدار همان سکوت آبي ...

وامدار همان صدای ..............

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

که چقدر تنهايم .

 

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ...

که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!

 

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦

 



 

 پرواز در سكوت!

 

خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.

 

ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!

 

پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !

 

خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!

 

ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.



 

ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.

 

خدايا اين چه روزگاري است!!

 

كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

 

اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!

 

اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!

 

اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

 

خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.

 

خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

 

مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         

خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.

 

خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت  و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

 

پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .                من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .                                                                                      

   در اشتياق پرواز بي آسمان ترينم

                                             عمري به جرم بودن٫  با خاك هم نشينم

 

   

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦

تولد

در میان انبوع واژگان که همچون سیل در وجودم می جوشد و از آن می گذرد و آنقدر سریع که به یاد نمی ماند این بهترین کلمه ای بود که کمی در ذهنم ماند و بهترین توصیف برای وضعیت اکنون خودم...

مانند آدمی شده ام که از ارتفاعی بلند به زمین افتاده و گیج و منگ به اطراف نگاه می کند...

نمی دانم کی هستم؟ چرا هستم؟ چطور هستم؟ چگونه باید باشم؟ چرا اینجا هستم؟ چرا به اینجا رسیده ام؟ اصلا جایی را به خاطر ندارم...

خود را فراموش کرده ام و خدا را نیز هم...

همچون عروسک خیمه شب بازی شده ام که تمام نخهای ارتباطش را بریده اند و دیگری چیزی نیست جز مترسک...

هر چه به خود سیلی می زنم خواب نیستم...

 خسته ام و درمانده وحیران...

حیران در احوال خودم و اینکه چرا اینگونه شده ام...

 گاه همچون دوره گردان بی هدف می گردم و می گردم...

کجا می روم ؟ نمی دانم

چرا می روم ؟ نمی دانم

چرا می نالم ؟ نمی دانم

درد چیست ؟ نمی دانم

 و "نمی دانم" شاید تنها عبارتی است که خوب می دانم و از آن استفاده می کنم...

 حالا می فهمم که چه می شود که بعضی ها چند وقت از زندگی می کنند و به طبیعت پناه می برند...

از زندگی فرار نمی کنند که از خودشان فرار می کنند . زندگی اشکالی ندارد این من هستم که در زندگی غرق شده ام...

 

در آرزوی دستی در اعماق آب غوطه می خورم در حالی که احساس خفگی تمام وجودم را احاطه کرده تنها به اطراف می نگرم و ناگهان دوستی{مادر} فریاد می زند که خودت باید شنا کنی و من به یاد می آورم که خود چیست ولی هنوز به یاد نمی آورم که شنا کردن چگونه است...

 روز عجيبی بود چشم انتظار يه ............میگذرد همچنان که اين چند سال جوانی گذشت

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦

روزت مبارک پدر

بهت غیبت تو

باور نمی کنم که نیستی؛کوچه باغ در بهت غیبت تو، سکوت را نشانه می رود

تو بر بستر خفته ای. خوابی ارام و بی تشویش.رویای پرواز، به دیدارت امده.

شوق دیدار یار ، ما را از یادت برده ؛ بی قرار رفتنی . می دانم . لحظه وصال

نزدیک است. تو هر لحظه زیباتر می شوی و روح بی تابت، در استانه ورود

به ابد یت، بال می گشاید. کبوتران حرم ، به تو سلام می کنند و تو از دورها

به ما می نگری . و اخرین وداع با نگاه تو ، به خانه قد یمی ات و فرزندانت

که گرد بستر تو ایستاده اند...من در لحظه های عبور پیکرت از کوچه باغ ، شکوه

مرگ را نظاره کردم........

وقتی که رفتی خانه خالی شد. ناگهان ریشه های تو در من ، به دنبال عطش می دویدند

چیزی همزمان با پرواز تو ، در من فرو ریخت. برای درک بزرگی ، باید بزرگ بود و من

هنوز بسیار کوتاهم..شاید در فاصله ای که امروز از من داری تو را بهتر ببینم. حالا می توانم

هر روز به مرور دیده هایم ، بنشینیم و تو را اندک اندک باز افرینیم. تو را که از خاطرات

کودکی ام می ایی و در حال عبوری تا همیشه ، تا هر وقت که من نگاه می کنم.

باز ..... کودک درونم تو را می جوید . به دنبال تو می گردم . جای تو در صندلی راحتی ات

خالیست اما تو هنوز در اتاق راه می روی . هنوز خانه بوی تو را می دهد . عطر قرانی که

بسیار دوست می داشتی . بوی سجاده تو که صبح ها ، زودتر از خواب سنگین ما ، بیدار

می شد . اما انگار تو هنوز روی صندلی ات نشسته ای. کمی سرت را به پهلو خم کرده ای

دست ها یت بر روی هم اند . با همان نگاه دقیق ، همان صدای اشنا ، مرا صدا می زنی..

اری ....رفیق ، باور نمی کنم که او نیست . هنوز صدای قدم هایش در کوچه باغ های پاییز

می پیچد.هنوز عطر رنگ های خیالش ، خواب کبوتران را ، رنگی می کند .هنوز خبر خوش عبور

او ، از کوچه خالی کودکی ، شوق دیدار را در قلبم ، بیدار میکند. هنوز خاطره گرم دست هایش

آغوش خالی ام را پر می کند و مرا تا..... دور دست ها می برد ، ان روز های ساده کودکی ،

زمانی که به انتظار پدر کنار در می نشستم ، همیشه می ترسیدم روزی پدر به خانه نیاید. اما او

می امد

صدای اذان وقت غروب مرا تا کوچه باغ برد . کنار در ایستادم ، می دانم که نمی ایی ولی انگار

احساس گنگی می گوید ، به دور دست کوجه باغ نگاه کن . او می اید من ساعت ها می ایستم

به یاد دوران کودکی ام

.............................................

روزت مبارک پدر

با اينکه نيستی و مشکلات زندگی بد جوری کمرمو خم کرده ولی

هميشه در قلبمی و با ياد تو شبها به خواب ميرم

التماس دعا 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦

اخر اين جاده کجاست


براي اين که بزرگ باشي نخست کوچک باش

 و من هر روز کوچک تر ميشوم و اين کوچک شدن باعث ميشود روزی از بين برم.

مگه نه...

اخر اين جاده تاريک به کجا ختم خواهد شد

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥

 

شهر كوفه تنها و ساكت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارك رمضان

خفته بود.


دامن افق هنوز تاريك و سياه بود. گويى دل آسمان كوفه در ان شب

 همرنگ دل مردمان كوفه شده بود! شبى سرد و ساكت و بى هياهو.

 در ان شب ، تنها يك چشم ديده در ديده آسمان صاف و پرستاره

كوفه دوخته بود. چشمى كه با نيروى بينش شگرف خويش تا عمق

آسمانها را مى كاويد و حاصل اين كاوش ، ديدار خدا در منظر دل او

 
مى شد. و اينگونه او خدا را در عرصه دل خويش به ديدار مى

نشست و مصداق ايه كريمه قرآن مى شد كه:


الذين يتفكرون فى خلق السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا

باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.


كسانى كه در خلقت آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند

 پروردگارا!


اينها را بيهوده نيافريده اى ، منزهى تو، پس ما را از عذاب دوزخ

رهايى بخش .


او تنهايى بود كه در تنهايى خويش ، همنشين خداى تنها بود
.


 


 بر قلب زينب ابر غم مي ‏بارد امشب


سوز دلش بوي مدينه دارد امشب


زينب ز ابر ديده مي ‏بارد ستاره


دارد به پيشاني بابايش نظاره


آرام بهرش سفره افطار چيند


در چشم او رخساره مادر بيند


اين عالمه غير معلم بي قرار است


آگه شده باباي او چشم انتظار است


آرامش او كرده زينب را پريشان


گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان


اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم


اينجا نبودم در مدينه مرده بودم


اي كوچه‏ هاي كوفه از غربت بميريد


بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد


اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار


خود را به زير پاي او آرام بگذار


مرغان عاشق راه مولا را بگيريد


او بي كس است امشب شما بهرش بميريد


امشب علي مات جمالي لاله گون است


ذكر لبش«انا اليه راجعون»است


خانه نشين داغ زهراي نجيب است


دلخسته از نامردي شهري غريب است


محراب را چون پشت در گلگون نمايد


بر شهر خونين او سر غربت بسايد


بهر علي هنگامه پرواز گرديد


تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

 

یادته بهم میگفتی دعای بچه ها توی این روزا زود براورده میشه

سخت است هنگام وداع انگاه که در مییابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجودم را نیز با خود خواهد برد

توی این شبهای قدر(این شبهای عزیز)مارو از دعای خیرتان فراموش نکنید

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

ترس بود يا ترديد يا غرور

ترس بود يا ترديد يا غرور نمی‌دانم!

 

باران عجب دروغ خنکی بود ...

 

باز هم امشب عجيب آسمان خيس‌م می‌خواهد ... انگار که چشم‌هايش را

 

بسته باشد و نبيند که دارد چطور بيچاره‌ام می‌کند ... شايد هم برای‌ش آنقدر

 

مهم نيست که من هستم يا نه ... توی درگاهی نشسته بوديم که سرم را

 

گذاشتی رو شانه‌ات، گفتم اين‌جا بوی همه‌ی سوسنی‌های مقدس را از

 

دست‌های بلند آبی‌ات نه منتظر ماندم و نه گذاشتی بمانم.آنقدر کشاندی‌ام که

 

راه رفتن فراموش‌م شد که حالا بيايم يا نه ... تو را نديدم که کجای اين راه

 

درماندی که برگردم يا بروم که برسم به تو که نمی‌دانم رفته‌ای يا هنوز

 

هستی مثل سايه‌ای که همين‌طور از نور که دور می‌شوی نمی‌فهمی می‌رود

 

يا زير پاهايت له می‌شود و کش می‌آيد و بچگی‌هايم که دوست داشتم زودتر

 

از داداش کوچيکه برسم به سايه‌ام که هيچ‌وقت نرسيدم که سايه‌ام هم جلوتر

 

از من می‌رفت و يا هم دوردست‌تر از من ... پيوسته به من ... ماه توی

 

چشم‌هايت هلال می‌شود، باريک‌تر می‌شود و من اشک‌هايت را می‌نوشم.

 

می‌گويی همه‌ی رفتن که پا از هم دور کردن و به هم رساندن نيست يا

 

 

 

پيوستن به سايه‌ای که دور می‌شود زير پاهای‌ت! می‌گويی تو بوی خاک

 

باران خورده می‌دهی و من از تو دور می‌شوم. از من دور نشدی چون

 

ندانستمت، دور شدی چون خواستمت ... و خواستن، نه در اختيار گرفتن

 

بود که نبود، برای رماندن آن چيزی که به بودنش يقين نداری، ميان

 

دست‌هايم می‌گرفتم و فشار می‌دادم. يقين نداشتم. ترس بود يا ترديد يا غرور

 

نمی‌دانم، چه فرقی می‌کند که کدامشان باشد؟! تو که برای کسی اهميت

 

نداشته باشی، بود و نبودت برای کسی که مهم نباشد، خب! حالا ترسيده

 

باشی يا مردد باشی يا مغرور، مهم نخواهد بود که به جا بمانی ... هميشه

 

هم جا ماندن بد نيست. مثل آن مردی که خرس توی گوش‌ش گفت دوست

 

خوبی برای خودت انتخاب نکرده‌ای رفيق!!! تو از درخت خوب بالا

 

می‌روی و من تاب بوی پوزه‌ی خرس را دارم!!

 

 

کسی به من ياد نداده بود که بايد دروغ‌ها را هم باور

 

کنم! خودم حماقت کردم! از اين حماقتم دلگير نيستم که

 

دروغ‌های ديگران فريبم دادند! خوشحال‌م که کسی را

 

فريب نداده‌ام. خوب است که بميری تا اين‌که بکشی!

 

 

اما نمی‌شود آدم‌ها را از چشم‌هايشان شناخت! ـ خوب به

 

چشم‌هايم که نگاه کنی، می‌بينی که چشم‌های زيبايی دارم!

 

ـ اگر قرار بود آدم‌ها را از صورت‌هاشان شناخت که

 

ديگر اين همه بی‌خدايی نمی‌کشيديم! قرار هم نيست

 

همه‌ی حرف‌های خوب را به‌خاطر داشته باشيم. گاهی

 

به‌خاطر سپردن حرف‌های بد می‌تواند راه درست را

 

نشان‌ت بدهد که برای يکبار هم که شده توی زندگی‌ات٬

 

چشم‌هايت را به روی چيزهايی که می‌بينی نبندی، به

 

چيزهايی که می‌شنوی اعتماد نکنی ... و هر چه دلت

 

خواست نگويی ... گاهی هم اگر از کسی بدت آمد راحت

 

و بی‌آنکه بخندی و يا گوش‌هايت سرخ شوند يا سرفه‌ات

 

بگيرد٬ بگويی که خيلی دوست‌ش داری ... من نه سرخ

 

شدم و نه سرفه‌ام گرفت ... فقط راست‌ش را گفتم!!!

 

اگر قرار است به‌خاطر دروغ‌هايم دوستم داشته باشند،

 

ترجيح می‌دهم نداشته باشند! تا روزی از ترس از دست

 

ندادن‌شان به دروغ‌های ديگری نياز داشته باشم!! نه

 

اين‌که حافظه‌ی خوبی نداشته باشم، نه! بدبختانه حافظه‌ی

 

عجيب قدرتمندی دارم، حافظه‌ای که دروغ‌هايت را

 

کشف می‌کند، نه اينکه ساعت‌ها بنشينم و حرف هايت را

 

زير و رو کنم تا بفهمم کی و کجا و چرا دروغ گفتی؟

 

نه! وقت اين بيهودگی‌ها را ندارم! همان لحظه که دروغ

 

گفتن را شروع کردی٬ مثل اين زن توی «حس سوم»

 

دماغم می‌خارد ، اما بدبختی‌ام اين است که اگر دوستت

 

داشته باشم که دارم، هرگز غرورت را که غرور من هم

 

هست ـ چون دوستت دارم! ـ با برملا کردن‌ دروغ‌ت،

 

حتی اگر به شکستن من بيانجامد، نمی‌شکنم! ... و اين

 

تنها نقصی است که من دارم! اگر بگويم که متوجه

 

دروغ‌هايت هستم جرأت نمی کنی به دروغ‌گويی متهم‌م

 

کنی! و شايد حق داشته باشی به ريا متهم‌م کنی چون

 

قادر نيستی اين منطق را بپذيری که چون دوستت دارم

 

دروغ‌هايت را چشم می‌پوشم و چون دوستت دارم دروغ

 

نمی‌گويم؛ چون تو با وجود اين‌که اعتراف کرده‌ای دوستم

 

داری، دروغ می‌گويی، اين اهانت بزرگی است و من

 

غرورم از غرور تو بزرگ‌تر است و وقتی بشکند

 

صدای شکستن‌ش هم بلندتر خواهد بود و البته خرده

 

ريزه‌هايش هم بيشتر، مراقب پاهايت باش کوچولو!!!

 


  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥

خدا حافظی

والاترين همت، وفاي به عهد است

(حضرت علي    عليه السلام)

سلام به همه عزيزان ببخشيد که دير بهتون سر ميزنم

امروز که نشستم بنويسم هر جوری که فکر ميکنم نميدونستم از کجا بايد شروع کنم به نوشتن

امروز که داشتم صفحه پيامهای وبلاگ خودمونو ميخوندم چشمم به نوشته داداش محمدم خورد وقتی نوشته هاشو

خوندم احساس خاصی بهم دست داد احساسی که نميدونم از چی ناشی می شد (پيش خودتون حس نکنيد که عاشق

شدم نه )چون اصلان حوصله اين جور چيزا رو ندارم...توی اين چند سال زندگيم به اين نتيجه رسيدم که نبايد

حرفه دلمو به کسی بگم بايد کسانی که قراره اينو متوجه بشن بايد خودشون؛خودشون اينو متوجه بشن اگر

براشون مهم باشم .. چون وقتی به کسی ميگی از ته دل دوستتون دارم وقتی که تکرارش ميکنی پيش خودشون

فکر ميکنن که اين حرف برای من عادته و از روی عادت اين حرفو ميزنم ...ولی هيچ وقت اينجوری نبوده برای من

خدايا بهم قدرتی ده تا از اين قفسی که برای خود ساختم رها شم تا بتوانم همان کسی باشم که تو ميخواهی.. تو

 خود خوب ميدانی که در درون اين دل چه ميگزرد****

اين اخرين نوشتمه که دارم توی وبلاگ مينويسم اين فکرو نکنيد که بهتون سر نميزنم نه اصلان اين جوری

نيست ولی ديگه توی وبلاگ هيچی نمی نويسم از همگی ممنونم که توی اين چند مدت منو همراهی کردن... قول ميدم که هميشه بهشون سر بزنم  

از ابجی های گلم(برنا و واتو) ميخوام بهم قول بدن  هيچ وقت نذارن که اين وبلاگ بسته بشه بهشون قول ميدم؛

سعی خودمو بکنم که اولين نفری باشم که نوشته هاشونو بخونم ؛پس منتظر نوشته های بعدی شما دوابجی گل خودم هستم 

سوتک

نمی دانم پس از مردن چه خواهم شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

**دکتر شريعتی**

خدايا! ای ياور بی کسان با من بمان!
 
در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.
 
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت
  
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
  
اما من آن را نمي شنوم .
 
مرا به اعماق درونم ببر
 
تا هميشه به تو روی بياورم
 
تو خودخوب ميدانی که درون من
 
چه ميگذرد
 
التماس دعا
 
  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

متفاوت

 

عزيز من 

 

مخواه كه يكي شويم . مخواه كه هر چه تو دوست داري من نيز

 

به همان شدت دوست داشته باشم و يا هرچه من دوست دارم

 

تو نيز همان گونه دوست داشته باشي . مخواه كه هردو يك

 

آواز را بپسنديم ، يك ساز را ، يك كتاب را ، يك فكر را و يك

 

شيوه ي نگاه كردن را . مخواه كه انتخابهامان يكي باشد .

 

سليقه مان يكي و رؤياهايمان يكي .

 

همسفر من ،

 

همسفر بودن و هم هدف بودن ابداً به معناي شبيه بودن و

 

شبيه شدن نيست و شبيه شدن دليل بر كمال نيست بلكه

 

دليل بر توقف است . شايد اختلاف كلمه ي خوبي نباشد و

 

نتواند مرا خوب باز گويد . شايد تفاوت بهتر از اختلاف باشد .

 

نمي دانم . به هر حال تك واژه مشكل ما را حل نمي كند .

 

عزيز من ،

 

زندگي را تفاوت نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد ، نه

 

شباهتهايمان ، نه از ميان رفتن و محو شدن و تسليم شدن و

 

مطيع بودن و پذيرفتن . اگر زاويه ي ديدمان نسبت به چيزي

 

يكي نيست بگذار يكي نباشد . بگذار فرق داشته باشيم .

 

بخواه كه در عين يكي بودن يكي نباشيم .

 

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد . تو نبايد سايه ي

 

كمرنگ من باشي . من نبايد سايه ي كمرنگ تو باشم . بگذار

 

صبورانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم اما

 

نخواهيم كه بحث ما را به نقطه ي واحدي برساند. بحث بايد ما

 

را به ادراك متقابل برساند ، نه فناي متقابل.

 

بيا بحث كنيم .بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم .بيا كلنجار برويم

 

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم كه تو هم چون من

 

بينديشي و يا بلعكس.

 

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است.تفاهم بهتر از

 

تسليم شدن است...

 

دوست من،

 

 بيا اختلافهاي اساسي و اصوليمان را حفظ كنيم. من و تو حق

 

داريم در برابر هم قد علم كنيم. حق داريم نپذيريم بي آنكه

 

قصد تحقير هم را داشته باشيم. پس بيا تصميم بگيريم كه

 

انديشه هامان يكي نشود و فرصت بدهيم اختلافاتمان باقي

 

بماند و هرگز ! هرگز اختلاف نظر را وسيله ي تهاجم قرار

 

ندهيم.

 

 

عزيز من ، بيا متفاوت باشيم

                                                        برنا

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

به یاد دوران کودکی ام

خيلی دوست داشتم که توی اين سال جديد برای اولين بار که شده حرفای دلمو بزنم نمی دونم از کجا شروع کنم ولی قبل از اينکه شروع کنم از همه عزيزان معذرت خواهی ميکنم ميدونم که سر همتون از اين نوشته هام درد ميگيره ولی خوب بايد به بزرگواری خودتون ببخشيد

الان هم که دارم شروع به نوشتن ميکنم دل آسمون هم بد جوری گرفته ولی حتی ازش يه نمه بارون هم بيرون نمی ياد مثل اين دل من؛..اين هوا رو خيلی دوست دارم ..ولی دوست دارم الان تو بباری پس ببار؛ببار ای باران از اعماق دلت بباررر

 کاش در غصه هام معنای سنگين لبخندم گم نمی شد؛خيلی وقته ديگه از ته دلم نتونستم بخندم؛ شايد به طور کل لبخند واقعی رو فراموش کردم از وقتی تو رفتی همه چيزرفت ....هيچ وقت يادم نميره وقتی از در تو میومدی اولين نفری بودم که توی آغوشت بودم؛ دلم بد جوری هواتو کرده پس برای يک بار ديگه هم که شده منو تو آغوش گرم خودت بگيرکه دلم بد جوری تنگه

کاش قلبم مثل دوران بچگيم اونقدر خالص بود که قبل از پایين اومدن دست هام دعاهايم مستجاب ميشد؛ توی دوران بچگيم وقتی دعايی ميکردم مطمئن بودم دعاهام مستجاب ميشه هيچ وقت يادم نميره وقتی تازه شروع کرده بودم به نماز خوندن وقتی نمازم تموم می شد پدرم به هم ميگفت سرتو انداختی اون پايین؛ چی داری ميگی ...ولی الان نمی دونم چرا اونقدر از اون روزا فاصله گرفتم که حالا اونقدر مطمئن شدم که ديگه هيچ وقت دعا هام مستجاب نمی شه

کاش واژه صداقت آنقدر با لب هام صميمي بود که ديگه براي بيان کردنش نيازي به شهامت نبود تا لازم نباشه برای کسی که واقعاً دوستش داشتم به نزديک ترين کسم دروغ بگم تا اينکه بعد متوجه بشم عشق يک طرفه يعنی چی ...من همه چيزمو باختم همه چيز..نمی دونم برای درست کردن اين همه پل های خراب شده پشت سرم چقدر وقت لازمه؛...ولی مطمئنم که دوباره می سازمش

اي به داد من رسيده
تو روزاي خود شكستن

اي چراغ مهربوني

تو شباي وحشت من

اي تبلور حقيقت

توي لحظه هاي ترديد

تو منو از شب گرفتي

تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي

براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم

تو رفيقي جون پناهي

اگه مديون تو باشم
اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

كه منو دادي نشونم

تو با دست مهربوني

به تنم مرهم كشيدي

برام از روشني گفتي

پرده ي شبو دريدي

ياور هميشه مؤمن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري

براي من شده عادت

اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه

هر جاي دنيا كه باشي

اونور مرز شقايق
پشت لحظه ها كه باشي

خاطرت باشه كه قلبت
سپر بلاي من بود

تنها دست تو رفيق

دست بي رياي من بود

اين شعر رو هم تقديم ميکنم به عزيز ترين کس زندگيم که هميشه برام يه تکيه گاه محکم بوده

التماس دعا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥

سال نو مبارک!

 
می خواستم بنویسم ...
 
در باره ی بهار؛
 
فکر کردم...
 
که چه بنویسم؛
 
بیشتر فکر کردم...
 
باز هم بیشتر...
 
اینبار فکر کردم به فکر کردن؛
 
آه,خدای من...
 
چقدر با عظمت, چقدر جالب, چقدر آزاد, چقدر وسیع و نا محدود
 
,بی انتها,بی نهایت
 
از آنچه خوانده ام و شنیده ام ودیده واندیشیده ام در نظر می آورم...
 
می دانم می دانم که نمی دانم...
 
اما
 
 با همه کوچکی بزرگم...
 
چون می اندیشم...
 
چون روح خدایم...
 
می روم,
 
 که بیشتر فکر کنم...
 
يک دوست مهربان زحمتش را کشيد
 
                                           برنا
 
 
* * * * *
 

 بدين شايستگی جشنی

بدين بايستگی روزی

شما را در جهان هر روز

جشنی باد و نوروزی

 

                                              واتو

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤

آنكه عاشقانه بر خاك مرد

نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد


آنكه نهال نازك دستانش


از عشق


خداست


و پيش عصيانش


بالاي جهنم


پست است


آن كو به يكي « آري » مي ميرد


نه به زخم صد خنجر


مگر آنكه از تب وهن


دق كند



قلعه يي عظيم


كه طلسم دروازه اش


كلام كوچك دوستي است

 

انكار ِ عشق را


چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده ای


دشنه مگر


به آستين اندر


نهان كرده باشی


كه عاشق


اعتراف را چنان به فرياد آمد


كه وجودش همه


بانگي شد


نگاه كن


چه فرو تنانه بر در گاه نجابت


به خاك مي شكند


رخساره اي كه توفانش


مسخ نيارست كرد


چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد


آنكه در كمر گاه دريا


دست


حلقه توانست كرد


نگاه كن


چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد


آنكه مرگش


ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود


نگاه كن

التماس دعا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

آنکس که به آب اعتماد کند ، تشنه نخواهد ماند           

                                                                                 حضرت علی (ع)

**************************************************

دستهاي نگاهم به بلنداي سايه ات نيست

با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی.کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی.
امروز يک چيز تازه فهميدم. فهميدم که اشک هايم مال تواند. فکر می کنم همه آدم ها
همينطورند. به بهانه های مختلف، برای چيز های مختلف گريه می کنند اما همه اش آخر ختم می شود به همان چيزی که سال هاست توی دلت جا خشک کرده و هرچه می گذرد انگار بيشتر با تو انس ميگيرد، می شود جزيی از وجودت و خلاصه اينکه تا عمرداری اشکهايت آخر مال همان يک چيز است...
برايم گفته اند اقاقی ها را دوست داری ... من هم دوست دارم... خودم را به اين راضی
کرده ام که شايد گم شده ای. مثل عطر اقاقی های حياط بچه گی هايم که يک روز يک جايی ميان بازی ها و هيجان های کودکی توی دماغم پيچيدند و بعد ها هرچه دنبالشان گشتم پيدايشان نکردم...
می بينی؟ دوباره اشکهايم
...

 

******************************************

پیشتر ها از یک دوست آف لاینی به دستم رسید که عجیب به دل نشست .. و هنوزهم ....:

ای پسر عمران هر گاه بنده اي مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش مي دهم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا ! كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من …..

**************************************************

..چند نکته کنکوری بود که بر من واجب شد به اطلاع عموم برسونم تا درس عبرتی شود برای دیگران :

از گذاشتن اسم مستعار روی خود اکیدا خودداری فرمایید ..اگر خدایی ناکرده به این عمل  ناجوانمردانه اقدام کرین ..حتما و حتما آی دی خود را بر ملا کنین ...وگرنه حساب دوستان شما با کرام الکاتبین  که نه ! ..يه نفر ديگه خواهد بود !!!...

vatovato1000@yahoo. 

vatovato100000@yahoo

vatovato932@yahoo

این آدی هایی که بالا نوشتم هیچ کدوم مال من نیست ..حواستو جمع کن که اغفال نشی عزیز واتو

 

آی دی واتو : vato1001@yahoo.com 

********************************

 

 برای يه کوچولو يه لبخند کوچولو می فرستی ؟ دلم پکيد آخه !!!!!  انقد خودتو به اون راه نزن گم می شی ..با تو ام ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(اين يک دعوای خانوادگی بود از نوع دلتنگيش)لطفا گوشاتون رو بگيرين !.............

                                                                                        

                                                                                                                               واتو واتو

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

                                        صياد

 

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم   

                                                       ای طرفه نگارم

 

از دوری صياد دگر تاب ندارم

                                                      رفتست قرارم

 

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

                                                      رهايی نتوانم

 

تا دام در آغوش نگيرم نگرانم                  

                                                      آه از دل زارم

 

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی

                                                    بر دل بنشانی

 

چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی

                                                   وای از شب تارم

 

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم

                                                  خلاص از تو نجويم

 

از ديده ره کوی تو با اشک بشويم

                                                  با حال نزارم

 

برخيز که داد از من بيچاره ستانی

                                               دردم چو ندانی

 

بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی

                                                لختی به کنارم

 

تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی

                                                خوش جلوه نمايی

 

ای برده امان از دل عشاق کجايی

                                              تا سجده گزارم

 

گر بوی تو را باد به منزل برساند

                                              جانم برهاند

 

ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند

                                          جز گرد و غبارم

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤

بازگشت

 

يكي از روزهاي زيباي بهاري بود.مادرم بهتر از هر

 

كسي،حتي بهتر از خود من، آن روز را به خاطر دارد.آن

 

روز عجيب ! روزي كه سفر شگفت انگيز خود را آغاز

 

كردم.نه وسايلي همراه داشتم، نه مسير را بلد بودم.نه

 

حتي مي دانستم براي چه مدت به سفر مي روم..هر

 

چه بيشتر پيش مي رفتم با ناشناخته هاي جديد تري

 

روبرو مي شدم. در ابتدا همه جا برايم عجيب بود اما كم

 

كم به تمام آن شگفتي ها عادت كردم. به مردمان دياري

 

كه به آن سفركرده بودم عادت كردم و خيلي از كارهايم

 

رنگ و بوي رفتار آنها را گرفت.زمان مي گذشت و من

 

تجارب بيشتري از سفرم مي اندوختم.كم كم راه و رسم

 

زندگي در آن ديار را ياد گرفتم .به كمك آدمهاي بزرگي

 

فهميدم بهترين سوغات من از آن جا چه مي تواند باشد

 

تا دست خالي بازنگردم.جايي را براي اقامت موقت پيدا

 

كردم.برايم مهم نبود كجا سكنا مي گزينم.چون مي

 

دانستم مسافرم و دير يا زود بايد بازگردم.همان جا سر

 

كار رفتم.عاشق شدم و ازدواج كردم.بچه دار شدم. از

 

همان اول سعي كردم همسر و فرزندانم را متقاعد كنم

 

كه من اينجا مسافرم و روزي از اين ديار مي روم.بار اول

 

كه اين موضوع را به همسرم گفتم چشم درچشمان من

 

دوخت و با صدايي لرزان گفت،"آنقدر تو را دوست دارم كه

 

هر جا بروي با تو خواهم آمد" .روزها مي گذشت. حس

 

مي كردم به قدر كافي اندوخته ام تا دست پر به ديارم

 

بازگردم.شوق بازگشت هر روز در من فزوني مي

 

يافت.بازگشت پيش كسي كه بسيار دلتنگش بودم و در

 

اين دوران پر محنت با يادش قلبم را آرام مي كردم.هر روز

 

هم به گونه اي با او حرف مي زدم تا لحظه اي، اين ديار

 

پر رمز و راز مرا از مهر او غافل نسازد...و بالاخره يك روز

 

وقت بازگشتم فرا رسيد.مشغول بستن كوله بارم

 

بودم.همسرم فقط مي گريست اما با من نيامد.هيچ كس

 

از آن ديار با من نيامد. با او و تمام آن ديار براي هميشه

 

وداع كردم.من مشتاقانه به آغوش خدايم باز مي

 

گشتم...

 

يادمان نرود  "همه ي ما مسافريم."

 

برنا

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

عاشقانه ها

عاشقانه ها
 
                    
                     
چقدر ساختگی بود شعر های تو
                                                      
  خاک عالم به سر قول و قرارهای تو
 
هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستني
 
   تف به روی دل بی ایل و تبار تو
 
گریه کن ابرک معصوم ، زمینگیر شدیم !
 
 آسمان نیز نشد آیینه دار  تو
 
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم
 
 آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
 
چقدر زود بریدی و به من بد کردی
 
  دستخوش ! همسفر ! این بود قرار من و تو ؟
 
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود
 
 مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
 
آخرین بیت ببین ! قافیه را باختي
 
 هر چه نفرین غزل هست نثار  تو
 
 
التماس دعا
علی
 
                             
  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤

 

تا خدا مانده    به غم     وعده اين خانه مده

 

راه می روم   ..همین نزدیکیها .. منتظر که بیایند و بنویسم ..حرفها را می گویم ..  .. روسری سرشان می کنند و همین جا دو زانو می نشینند  با حیا  تا تو  با نگاهت بخوانیشان  ..کلمه به کلمه ...

 ..   بخوان دوست عزيز ... یک نظر حلال است!!

"بین من و دنيا شیشه ای است و نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه بی آنکه بشکند.

انسانها حتی با احساس ترین شان ،حتی سرگردان ترين شان در انديشه ،حتی معروفترين و دانشمندترين شان هم نتوانستند -آگاهانه یا غير آگاهانه - از اين غريزه فرار کنند.غريزه ای کودکانه و ساده :

نوشتن برای جبران جبران ناپذير."

مرگ و کلام مانند دو آدمی هستند که می خواهند با هم از دری عبور کنند بنابراین مزاحم هم می شوند و هر دو در آستانه در می مانند .ابتدا مرگ بزرگ می شود و بزرگ؛ و کلام بیش  و بیشتر به لکنت می افتد و بعد سکوت می شود ...

آدمها به سکوت احتیاج دارند ..در سکوت تمام سخن ها می تپند و گوش  آنزمان است که می شنود ...گاهی فکر می کنم برای رسيدن به سکوت باید نوشت

 ..هر چه که هست باید  احساس را همان طور که هست پذیرفت .. ..بايد پذيرفت ولی به آن نچسبيد... اینطور که شود پشت هم می آیند و می روند..غم ، شادی، خشم، نفرت ، بغض، و... هزار حس آشنای دیگر .. و انچه که می ماند.. خالص خالص ..فقط برای خودمان .باقی خواهد ماند!!! خود خواهانه است ؟؟؟  ..

همیشه که نباید حرفهایمان قشنگ باشند و جذاب ! بعضی حرفها حرفهای من نیست .. بی اختیار جاری  می شود ..محض اطلاع گفتم تا بدانی نه اهل قلم ام و نه قلمم اهلی است ..جزء آن چیزهایست که طبیعت ِ حیات وحش ِ  درونم در خود حفظ کرده!..خوب یا بد!...بدی در ابتدا چيز عجيبی نیست . بدی هميشه با ملایمت و بی سر وصدا آغاز می شود . حتی می توان گفت فروتنانه آغاز می شود . بدی خود را در فضای زمان خود جای می دهد. درست مانند آب زير در .اول تقريبا چيزی نیست فقط کمی رطوبت. بعد ناگهان   سیل راه می افتد.

دنیا سرشار از جنایت است . چرا که در بین دستان کسانی است که پیش از هر کس خودشان را به قتل رسانده اند ..اعتماد به نفسشان و آزادیشان را خفه کرده اند.آدمیزاد چقدر موجود عجیبی است ..آنوقت مانده ام که با اینهمه  چرا وقتی پای  پوست کلفتی و سخت جان دادن  که می آید وسط ، یاد سگ می افتیم !

 آدم باید خیلی بیشتر از اینها جان داشته باشد که با این همه نفس  الهی کشی .. باز هم نفس می کشد !!! استعاره هایمان  درد اور شد! بهتر است از حرفهای خاکستری بگذریم...

 

 

 

پی نوشت : من می فهمم .. ..

آدمها تلاش دارند که این روزها به یکدیگر بفهمانند  که آدم هستند +کمی شعور   

 

 

                                                                                                                 واتو واتو

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤

 

 

چرا گرفته دلت ؟ مثل اينکه تنهايی ...

چقدر هم تنها !

دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.  دچار يعنی عاشق!

و فکر که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دريای بيکران باشد.

هميشه فاصله ای هست

و عشق صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هايی که غرق ابهامند ...

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤

بهت غیبت تو

بهت غیبت تو

باور نمی کنم که نیستی؛کوچه باغ در بهت غیبت تو، سکوت را نشانه می رود

تو بر بستر خفته ای. خوابی ارام و بی تشویش.رویای پرواز، به دیدارت امده.

شوق دیدار یار ، ما را از یادت برده ؛ بی قرار رفتنی . می دانم . لحظه وصال

نزدیک است. تو هر لحظه زیباتر می شوی و روح بی تابت، در استانه ورود

به ابد یت، بال می گشاید. کبوتران حرم ، به تو سلام می کنند و تو از دورها

به ما می نگری . و اخرین وداع با نگاه تو ، به خانه قد یمی ات و فرزندانت

که گرد بستر تو ایستاده اند...من در لحظه های عبور پیکرت از کوچه باغ ، شکوه

مرگ را نظاره کردم........

وقتی که رفتی خانه خالی شد. ناگهان ریشه های تو در من ، به دنبال عطش می دویدند

چیزی همزمان با پرواز تو ، در من فرو ریخت. برای درک بزرگی ، باید بزرگ بود و من

هنوز بسیار کوتاهم..شاید در فاصله ای که امروز از من داری تو را بهتر ببینم. حالا می توانم

هر روز به مرور دیده هایم ، بنشینیم و تو را اندک اندک باز افرینیم. تو را که از خاطرات

کودکی ام می ایی و در حال عبوری تا همیشه ، تا هر وقت که من نگاه می کنم.

باز ..... کودک درونم تو را می جوید . به دنبال تو می گردم . جای تو در صندلی راحتی ات

خالیست اما تو هنوز در اتاق راه می روی . هنوز خانه بوی تو را می دهد . عطر قرانی که

بسیار دوست می داشتی . بوی سجاده تو که صبح ها ، زودتر از خواب سنگین ما ، بیدار

می شد . اما انگار تو هنوز روی صندلی ات نشسته ای. کمی سرت را به پهلو خم کرده ای

دست ها یت بر روی هم اند . با همان نگاه دقیق ، همان صدای اشنا ، مرا صدا می زنی..

اری ....رفیق ، باور نمی کنم که او نیست . هنوز صدای قدم هایش در کوچه باغ های پاییز

می پیچد.هنوز عطر رنگ های خیالش ، خواب کبوتران را ، رنگی می کند .هنوز خبر خوش عبور

او ، از کوچه خالی کودکی ، شوق دیدار را در قلبم ، بیدار میکند. هنوز خاطره گرم دست هایش

آغوش خالی ام را پر می کند و مرا تا..... دور دست ها می برد ، ان روز های ساده کودکی ،

زمانی که به انتظار پدر کنار در می نشستم ، همیشه می ترسیدم روزی پدر به خانه نیاید. اما او

می امد

صدای اذان وقت غروب مرا تا کوچه باغ برد . کنار در ایستادم ، می دانم که نمی ایی ولی انگار

احساس گنگی می گوید ، به دور دست کوجه باغ نگاه کن . او می اید من ساعت ها می ایستم

به یاد دوران کودکی ام

.............................................

سلام به همه دوستان عزیزم. ببخشید اگر از این به بعد کمتر بهتون سر می زنم ، چون دارم میرم

شهرستان تا چند ماهی بر نمی گردم؛ به همین خاطر وبلاگو به دست ابجی گلم برنا می سپارم ..

در اینجا می خوام از ماری عزیز که توی این چند مدتی که تهران بودم ، واقعان بهم کمک کرد ،

ازش تشکر کنم .. برادر کوچیک شما علی

التماس دعا

.....................................................

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه شايد

نگاهم به نگاهي افتد و بويش به مشامم برسد

و من شيفته گل شوم و گل زود پژمرده شود

و من مانم و آرزوي در كنار گل بودن

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه بينم دل آسمان گرفته

و من همراه آسمان شوم تا او تنها نماند

و من شيفته پاكيه آسمان گردم و آسمان روشن شود

و بدانم كه در پوچ مي انديشيدم كه آسمان دل نگران است

و من مانم و آرزوي آسمان پاك و عاشق

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه بينم آسمان مي گريد

و من هم از سر همدردي با او گريه كنم

و من شيفته اشكهاي پاك آسمان گردم و آسمان آبي شود

و من مانم و آرزوي اشك هاي پاك آسمان

مي نشينم كنار دفترم

در گوشه اي از اتاق

با خود مي گويم و شيفته خود مي شوم

تا كه خود نيز پژمرده شوم

قطره قطره اشك ريزم

تا كه تمام شوم

من دگر تنهايم

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

مي نشينم تا كه آنكس كه قرار است در فكر و خيال

با من باشد و شيفته من

او خودش

او خودش پنجره را باز كند

تا دگر من از سر اطمينان

هر روز و هر لحظه

با ذوق و شوقي وصف ناشدني پنجره را باز كنم

مي نشينم منتظر

مي نشينم منتظر

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه بينم برگها

دانه دانه از شاخه بر زمين مي افتند

زير پا خرد مي شوند

و احساس من له مي شود

و من شيفته سادگيه برگ مي شوم

درخت جان مي گيرد و برگها دوباره سبز مي شوند با غرور

و من مي مانم و آرزوي ساده بودن مانند برگ

ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من

تا كه شايد بينم كه دلي

تنها از كوچه ها ميگذرد

همراهيش مي كنم

او مي گويد تا خالي شود

و من شيفته صدايش مي شوم و او مي رسد به مقصدش

به دلي كه در انتظارش بود

و من آرام از آنجا مي گذرم

و من مي مانم و آروزي شنيدن دوباره آن صدا

ديگر هيچوقت پنجره را باز نخواهم كرد من

هيچوقت

تا كه از اين پژمرده تر شوم و دلشكسته تر

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤

خاموشانه

خاموشانه

من در صدف تنها،

با دانه باران پیوسته می آمیختم

پندار مروارید بودن را

غافل که خاموشانه می خشکد

در پشت دیوار دلم، دریا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤

تولدت مبارک

 

 در اين خجسته روز ،

           روزی که زندگی به لبان تو بوسه داد

                 الماس شادباش من ارزانی تو باد

 

 

شادی مجلسيان در قدم و مقدم توست

                                       جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

پيش از اينها...

 

پیش ازاین ها فکر می کردم خدا / خانه ای دارد میان ابرها

 

مثل شاه سرزمین قصه ها / خشتی از الماس و خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی نشسته با غرور

 

ماه برق کوچکی از تاج او / هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان / نقش روی دامن او کهکشان

 

رعد و برق شب طنین خنده اش / سیل طوفان نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او آفتاب / برق تیر و خنجر او ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست / هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم این تصویر بود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین / خانه اش در آسمان دور از زمین

 

بود؛ اما در میان ما نبود/ مهربان و ساده و زیبا نبود

 

در دل او دوستی جایی نداشت/ مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم از خود از خدا/ از زمین از آسمان از ابرها

 

زود می گفتند این کار خداست/ پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

هر چه می پرسی جوابش آتش است/ آب اگر خوردی عذابش آتش است

 

تا ببندی چشم؛ کورت می کند/ تا شدی نزدیک؛ دورت می کند

 

کج گشودی دست؛ سنگت می کند/ کج نهادی پای؛ لنگت می کند

 

تا خطا کردی عذابت می کند/ در میان آتش آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود/ خواب هایم خواب دیو و غول بود

 

خواب می دیدم که غرق آتشم/ در میان شعله های سرکشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین/ بر سرم باران گرز آتشین

 

محو می شد نعره هایم بی صدا/ در طنین خنده ی خشم خدا

 

نیت من در نماز و در دعا/ ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود/ مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه/ مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ مثل خنده ای بی حوصله/ سخت مثل حل صدها مسئله

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود/ مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر/ راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا/ خانه ای دیدیم خوب و باصفا

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست/ گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت اینجا می توان یک لحظه ماند/ گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

با وضویی دست و رویی تازه کرد/ با دل خود گفت و گویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین/ خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

 

گفت آری خانه ی او بی ریاست/ فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است/ مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی/ نام او نور و نشانش روشنی

 

خشم نامی از نشانی های اوست/ حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرین تر است/ مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معنا می دهد/ قهر هم با دوست معنا می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست/ قهری او هم نشان دوستیست

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست/ این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیک تر/ از رگ گردن به من نزدیک تر

 

آن خدای پیش از این را باد برد/ نام او را هم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود/ چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا/ دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد/ سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان در باره ی گل حرف زد/ صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مثل باران راز گفت/ با دو قطر صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد/ مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند/ با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل علف ها حرف زد/ با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان در باره ی هر چیز گفت/ می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان آشنا/ "پیش از این ها فکر می کردم خدا"

 

 

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤

سيب

سيب

تو به من خنديدی و نميدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب الود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من

آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

و من انديشه کنان غرق اين پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سيب نداشت؟

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

شکوه رستن

 

 

 

 

شکوه رستن

چکونه خاک نفس می کشد؟- بیندیشیم:

چه زمهریر غریبی شکست چهره مهر

فسرد سینه خاک

شکافت زهره سنگ!

پرندگان هوا دسته دسته جان دادند

گل آوران چمن جاودانه پژمردند

در آسمان و زمین، هول کرده بود کمین

به تنگنای زمان، مرگ کرده بود درنگ!

به سر رسیده جهان؟ پاسخی نداشت سپهر

دوباره باغ بخندد؟ کسی نداشت یقین

چه زمهریر غریبی...!

چگونه خاک نفس می کشد؟ - بیاموزیم:

شکوه رستن اینک طلوع فروردین:

گداخت آنهمه برف دمید اینهمه گل

شکفت اینهمه رنگ

زمین به ما آموخت:

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم

نفس کشید زمین، ما چرا نفس نکشیم!

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

تقديم به مهربانی ...خودش می داند!

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ  تلاجن * سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جاَ، دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام

گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
                تو را من چشم در راهم

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

دوستت دارم

 

دوستت دارم را من دل آويزترين شعر جهان يافته ام
 

اين گل سرخ من است دامني پركن از اين گل

كه بري خانه دشمن كه فشاني بر دوست

راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست

تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو

اين دل آويزترين شعر جهان را همه وقت
 

نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو

دوستت دارم را با من بسيار بگو

دوستم داري را از من بسيار بپرس

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

بن بست!

 

گاهی می رسم به بن بست. اما چه بن بستی!

 

بن بست که همیشه ته یک کوچه ی تنگ و باریک نیست ...

 

بن بست همین جاست!

 

جایی که من ایستاده ام. سر چهار راه چه کنم!

 

نا آگاهی مرا به بن بست می رساند.

 

جایی که راه هست...خیابان هست...مسیر هست...خبری از کوچه تنگ و تاریک نیست. این همه انتخاب...

 

فقط یک مشکل بزرگ هست!

 

نمی توانم تصمیم بگیرم و راه بیافتم.

 

بن بستی که خود ساخته ام!

 

این، آخر بن بست است!

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

دلم برای دلی

                    تنگ می شود گاهی ...

 

 

 

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

پيش از انکه بميرم چيزی بگو

من با نگاه روشن خويش
راهی خواهم گشود برای فرداهای تو ـ
از ميان تاريکی‌هايی که تو را احاطه کرده‌اند
و چنان آرزومندانه دعايت خواهم کرد
که مطمئن باشی خون زندگی
همواره در رگ‌هايت جريان خواهد يافت ـ
اما من که
زمانی طولانی عاشقت بوده‌ام،
چنان در سپيدی گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتا در ميان دفتر خاطرات کهنه‌ات هم ـ
نشانی از من نيابی!

من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود
و همچنان از سرسره‌ی زندگی پايين خواهی لغزيد
و فراموشت خواهد شد ـ
که چه معصومانه دوستت داشتم!
بعد در ميان آن همه ازدحام و هياهو،
گردش دوار چرخ فلک تو را به اوج آسمان خواهد برد
و تو از آن بالا ـ
مردی را نظاره خواهی کرد
که به دنبال رؤياهای گم‌شده‌ی خود می‌گردد!

من خواهم پذيرفت،
من خاموشی سرد کوچه‌ها را باور خواهم کرد
و با آيينه‌ای که دم به دم
سپيدی موهايم را به من يادآور می‌شود ـ
دوست خواهم شد
و عصای پيری‌ام را که در پای پله‌ها انتظار مرا می‌کشند،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسی از پله‌ها بالا خواهم رفت
که انگار هر لحظه ممکن است به پايين سقوط کنم!

اما می‌دانم ـ
سقوطی در کار نيست!
هيچ‌کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است
و هيچ نکير و منکری در آن صندوقخانه‌ی سرد و تاريک و تنگ،
آدمی را به خاطر نابه‌هنگام مردنش مؤاخذه نخواهد کرد!

اما من دلم نمی‌خواهد دو تا مزار داشته باشم،
يکی در گورستان شهر
و يکی در دل زنگار گرفته‌ی تو!

پيش از آنکه بميرم،
چيزی به من بگو!  

التماس دعا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤

کولی

کولي

برايت قصه مي خوانم

برايت قصه اي از عشق مي خوانم

تو اکنون قصه پرداز مني افسانه ام بشنو

تو اکنون محرم راز مني افسانه ام بشنو

تو مي داني زماني کولي بيگانه اي بودم

شکسته خاطري آواره از کاشانه اي بودم

خوش و سرمست بودم

شادمان بودم و فارغ از همه جور زمان بودم

و هرجا خوبرويي بود و داهي داشت

من پرواز مي کردم زکويش زود ميرفتم

برايش ناز مي کردم

و من از دام عشق ماهرويان برحذر بودم

ودايم در سفر بودم

که روزي مرغکي بي جفت بر بام دلم پر زد

و با دست محبت آفرينش بر درم در زد

نگاهي کرد و اغوش مرا غرق محبت کرد

و من در خواب چشمانش فرو رفتم

در آنجا صد هزار افسانه ميديدم

و هر افسانه را صد بار مي خواندم

و سرگرم سرود قصه ها بودم

که قلب من گواهي داد که او تنهاست

و او همچون تو در غمهاست

و بال آرزو بگشودم و مي خواستم با همزباني آشنا گردم

و در دامان او از رنج تنهايي رها گردم

از اين رو فلب پاکم را که تنها هستي من بود برايش هديه آوردم

و چشمم را برايش با سرود گريه آوردم

تو بودي قصه پرداز دل تنگم ولي افسوس

تو تنها نبودي فکر مي کردم

و چون من کولي صحرا نبودي فکر مي کردم

و من آنگاه دانستم خطا کردم گنه کردم

گناهي سخت و نابخشودني کردم

به عشقت هستي نابوده ام را بودني کردم

تو شمع محفلي بودي و صد پروانه بود آنجا

تو ليلي پيکري بودي و صد ديوانه بود آنجا

و من آنگه چو دانستم تو خوشبختي

خوش و آواز خوان گشتم برايت شادماني آرزو کردم

و آرام از سر کوي تو برگشتم

و تو گفتي برو با آشناي ديگري خو کن

برو بر ماهروي ديگري رو کن

ولي افسوس اي زيبا ندانستي که من با عشوه زيبا بدن ها خو نمي گيرم

و تير غمزه خوبان به جان من نمي افتد

دلم مي خواست ميدانستي اي زيبا که من با حوريان آسمان هم خو نمي گيرم

دلم تنها غريبان بي کسان آوارگان را دوست مي دارد

و هر شب تا سحر در پاي آنان اشک ميريزد

تو هم گر روزگاري بي کس و بي آشنا گشتي

شکسته خاطر و افسرده و دل مبتلا گشتي

به سوي دشت ما برگرد و با من همزباني کن

برايت باز مي خوانم سرود آشنايي را

و از دل مي برم افسانه تلخ جداي را

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤

مامان جون

 

مامان جون برای همه چی ازت متشکرم.

 

مامان چند روز پیش دستم به نافم خورد و راستشو بخوای همین منو برد تو فکر .

 

عجیبه که یه ناف کوچولو ،آدمو تو فکر یه رابطه به این مهمی ببره ، رابطه ای که یادم میندازه  چه طوری اینی شدم که هستم !

 

خوب می دو نم تجسمش خیلی سخته که من یه وقتی کوچیک بودم ،عاجز بودم، و از هر نظر که بگی متکی به یکی دیگه ، ولی، واقعا همینطور بودم و اون یکی دیگه هم تو بودی مامان.  تو بودی که اولین پروانه رو نشونم دادی  واولین رنگین کمون رو.اولي که تاتی کردم تو نزديکم بودی.

 

وقتی همه ميگن من به تو رفتم خيلی کيف می کنم . راستم ميگن ! هم چشمامون عين همه ،هم گوشامون . هم دماغمون .

وخوب که نگا کنی . می بينی که حتی انگشتای پامونم عين همه. فکرشو که بکنی می بينی تعجبی هم نداره. من هميشه جزيی از وجود توام. چون تو منو به وجود اوردی.

 

با هزار هزار بوسه های پر مهرت به رخ و رخسارم شکل و ريخت دادی . همه چيزای اصل کاری دنيا رو تو به من ياد دادی .تو بهم ياد دادی که توی اين دنيا جای من کجاست .همه ی چيزای به درد بخور رو از نيگا کردن به تو و گوش دادن به حرفات ياد گرفتم.

 

وای وای وای . چیزايی که از دوست داشتن گفتی واقعا چشمامو چار تا کرد ! ) 

 

تو منو توی همه ی ارزشايی که اين وجود استثنايی رو ازت ساخته شريک کردی .مهر ومحبت ،گذشت ، صداقت،استقامت ،ملاحظه و مهم تر از همه . صبوری !

 

ازت متشکرم که هميشه بهم گرمی و امنيت و عشق دادی.

 

متشکرم که هر وقت می خواستم ديد بهتری داشته باشم بغلم می کردی و چه بسا که اين کار زيادم برای پشتت خوب نبود مامان.

متشکرم که هر وقت جيغم در ميومد پرواز ميکردی تا به دادم برسی .

((من مامانمو می خوااااام!!)).هروقت توی هچل ميا فتادم. هميشه ی خدا به کمکم ميومدی.

 

هميشه ميدونستی که چی بگی. يا چی نگی  که حالم بهتر بشه . با اون دستای پر قدرت ومهربونت. اون حرفای آرامش بخش وعاقلانه ت ،اون گرمی و مهر آغوشت.

 

حتما يادت نرفته که اين چشم وچراغ تو هميشه ام گوله ی نمک نبوده. منو ببخش که بارها وبارها ناراحتت کردم.

يا دلتو به شور انداختم. واون همه شبها نذاشتم بخوابی .

واقعا منو ببخش که بهت فرصت ندادم بيشتر به خودت برسی . دريغ از چند لحظه آرامش که بتونی فکر کنی ، که بتونی اميد و آرزويی داشته با شی . 

 

حالا می فهمم که چه فدا کا ری عظیمی در حقم کردی .  ميدونم که بازی و تفريح من از استراحت تو مهمتر بود. شام و نا هارمن از شا م و نا ها ر تو مهمتر بود. اون وقت تا می خوا ستی خستگی در کنی با توقعات وحشتناک می پريدم توی اتاق که چيه ؟ که مامان مر دم از گشنگی !!مامان خسته ام .

 

راستشو بخوای بی تو هيچم مامان و آرزوم اينه که  ايکاش می تو نستم چند دفه به دنيا بيام تا اين دين بزر گی رو که بگردنم داری ادا کنم .

 

مامان می خوام همه ی دنيا بدو نن مامان من بهترين مامان دنياست.

چون ،وا قعا بهترينی.

 

متشکرم مامان. برای همه چی ازت متشکرم.

 

برگرفته از کتاب مامان جون نوشته برادلی ترور گريو 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

دوست داشتن از عشق برتر است

اين نوشته از نوشته های استاد بزرگوار دکتر علی شريعتی است که از اعماق دل خود مينويسد…و من اين نوشته رو تقديم به کسانی ميکنم که از اعماق دل دوستشان داريم...

دوست داشتن از عشق برتر است…عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينائی

اما دوست داشتن پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن وزلال..

عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن

از روح طلو ع ميکندوتا هر جا که يک روح ارتفاع دارد,دوست داشتن نيز همگام با آن اوج

می يابد…

عشق با دوری و نزديکی در نوسان است.. اگر دوری بطول انجامد ضعيف ميشود ,اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد.و تنها بت بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و {ديدار و پرهيز}زنده

و نيرومند ميمانداما دوست داشتن با اين حالت ناآشناست ودنيايش دنيای ديگری است

عشق جنون است و جنون چيزی جز خرابیو پريشانی{فهميدن و انديشيدن}نيست اما دوست داشتن در اوج معراجش,از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد…

عشق زيبائی های دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبايهای دلخواه را دوست می بيند و می يابد…

عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی,بی انتها و مطلق….

عشق در دريا غرق شدن و دوست داشتن در دريا شنا کردن….

عشق بينائی را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد…

عشق نيروئی است در عاشق که او را به معشوق ميکشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست , که دوست را به دوست ميبرد ..عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست…

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کويش را چو جان خويش دارند,که حسد شاخصه عشق است چه,

عشق معشوق را طعمه خويش می بيند و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نربايند و اگر ربود ,به هر دو دشمنی ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ,يک ابديت بی مرز است,از جنس اين عالم نيست…

عشق لذت جستن است..ودوست داشتن پناه جستن است …

عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن همزمانی در سرزمين بيگانه يافتن است…

ای اندکی از نوشته های اين استاد بزرگوارمان بود …

التماس دعا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام يه غريبه!

خيلی ممنون از اينکه به ما سر زدی. اگه زحمت نيست براتون لطفا اون شعری که گفتين رو به ايميلم بفرستين. خيلی ممنون ميشم و مشتاقم که بخونمش. احساسم ميگه غريبه نيستی!  ايميل من    bornastar22@yahoo.com   

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

ادامه گفتگو با خدا

 

ادامه گفتگو با خدا

 

بعد پرسیدم...

 

به عنوان خالق انسان ها, می خواهید آنها چه درس هایی

 

از زندگی را یاد بگیرند؟

 

خدا با لبخند پاسخ داد ,

 

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن

 

خود کرد. اما می توان محبوب دیگران شد.

 

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری

 

دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

 

 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل

 

کسانی که دوستشان داریم, ایجاد کنیم و سالها وقت لازم

 

خواهد بود تا آن زخم ها التیام یابد.

 

با بخشیدن , بخشش یاد بگیرند.

 

 

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

 

 

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند

 

و آن را متفاوت ببینند.

 

 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

 

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

 

و یاد بگیرند که من این جا هستم.

 

همیشه.

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

گفتگو با خدا

 

 

گفتگو با خدا

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

 

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

 

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

 

خدا لبخند زد وقت من ابدی است. چه سؤالاتی

 

در ذهن داری که می خواهی بپرسی؟

 

 چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان

 

متعجب میکند؟

 

خدا پاسخ داد ...

 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

 

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت

 

دوران کودکی را می خورند.

 

این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد

 

پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

 

این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش می شود.

 

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

 

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز

 

نخواهند مرد وچنان می میرند که گویی هرگز

 

زنده نبوده اند.

 

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت

 

ماندیم.

 

بعد پرسیدم...

 

...ادامه دارد        (نوشته ی ریتا استریکلند)

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

 

کوچ

چون پرستو کوچ از اين تنگ آشيان مي خواستم

 دائم از زندان تن پرواز جان مي خواستم

روح سرگردان من در تن نمي کنجد مدام

زانکه ان را فارغ از قيد مکان مي خواستم

 زندگاني در غم اين آرزو طي شد که من

يک نفس با خود فلک را مهربان مي خواستم

همچو ان مرغ اسيرم کز هجوم غربتم

 گاهي از چوب قفس هم همزبان مي خواستم

«عليرضا تبريزی

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

کاش !

 

کاش می ديدم چيست،

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است!

آه، وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه، وقتی که تو چشمانت،

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی اين تشنه ی جان سوخته ،می گردانی

موج موسيقی عشق از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب  در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق پرپرم می کند،ای غنچه ی رنگين ! پرپر !

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکيده ی ايمان را در پنجه ی باد

رقص شيطانی خواهش را در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

کاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است.

 

فريدون مشيری

 

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤

 

تقديم به  کسی که ميخواهم تا زنده ام، زنده بماند...

 

سوتک

 نمی دانم پس از مردن چه خواهم شد

 نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

 ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

 گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

 و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

«دکتر شريعتی 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

دعا

 

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.

فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي

آب و علفي شنا كنند و نجات

يابند.

دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند،

با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.

دست به دعا شدند.

براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب

مي شود به گوشه اي از جزيره

رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.

فردا، مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر

آن، آن را خورد.

سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم

خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد،

زني نجات يافت و به مرد رسيد.

در سمت ديگر، مرد دوم هيچكس  را نداشت.


مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري

خواست، فردا، به صورتي معجزه

وار، تمام چيزهايي كه خواسته بود به او

رسيد.

مرد دوم هنوز هيچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او

و همسرش را با خود ببرد.

فردا كشتي اي آمد و در سمت او لنگر

انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به

همراه همسرش از جزيره برود.

پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت

هاي الهي را ندارد، چرا كه در

خواستهاي او پاسخ داده نشد

پس همين جا بماند بهتر است.

زمان حركت كشتي، ندايي از آسمان پرسيد:

چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكني؟

پاسخ داد:

اين نعمت هايي كه به دست آورده ام همه

مال خودم است، همه را خود

درخواست كرده ام.

درخواستهاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين

چيزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش كرد:

اشتباه مي كني. زماني كه تنها خواسته او را

اجابت كردم، اين نعمت ها به

تو رسيد.

مرد با حيرت پرسيد:

از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟.

از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را

اجابت كنم.

بايد بدانيم كه نعمت هامان حاصل درخواست هاي

خود مانيست،

نتيجه دعاي ديگران براي ماست

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

دوستی

 

برخي دوستت مي شوند

 

به خاطر آشنايانت ,

 

برخي دوستت مي شوند

 

به خاطر موقعيتت ,

 

برخي دوستت مي شوند

 

به خاطر زيبايي ات ,

 

برخي دوستت مي شوند

 

به خاطر دارايي ات ,

 

اما دوستان واقعي

 

درونت را

 

دوست مي دارند .

 

تو را سپاس ,

 

كه از اين شمار اندك ,

 

دوست واقعي مني .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

 

اين شعر را که برای همه ی دل پاکان دنيا گفتم به تمام آنها بويژه به برادر مهربانم،علی تقديم می کنم.

خداوندي كه پاك و بهترينی                 تو خوبان را ز مهرت آفريني

كه مهرويان عالم فاش گويند                به زيبايي كه تو زيباتريني

خداوندا به اين مسكين عطا كن             چو پاكان جهان علم اليقيني

كمك كن تا بيابم اين لياقت                    كه با نيكان بدارم همنشينی

چو صالح بندگانت من درخشم              كه عشق تو بود همچون نگينی

دلم در جستجوي جام جم بود                كه آگاهش نمودا نازنينی

كه دل جام جهان بين الهي است            چه خواهي از زماني و زمينی

مرا يارب مجال و ياريم ده                  كه آموزم زخوبان صد چنينی

خداوندا   تو  ايشان  را   نگهدار           زهر  رنجي  كه  تو  قادرتريني

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم , كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ,

 

جهان را با همه زيبايي و زشتي , به روي يكدگر ويرانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از

 

صد جامه ي رنگين , زمين و آسمان را واژگون , مستانه

 

مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم كه در همسايه ي صدها گرسنه , چند بزمي , گرم

 

عيش و نوش مي ديدم , نخستين نعره ي مستانه را خاموش ,

 

آن دم بر لب پيمانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم , نه گوش از بهر استغفار اين

 

بيدادگرها تيز كرده , پاره پاره در كف زاهد نمايان , سبحه را صد دانه

 

مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ,

 

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان , سراپاي

 

وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم كه مي ديدم مشوش عارف عامي , زبرق فتنه ي اين

 

علم عالم سوز مردم كش , به جز انديشه ي عشق و وفا , معدوم , هر

 

فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي با همه صبر خدايي , تا كه

 

مي ديدم عزيزي نازنين بر ناروا گرديده , خواري مي فروشد , گردش اين

 

چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

چگونه جاي او باشم ؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب

 

تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد , وگرنه من بجاي او چو

 

بودم , يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل فرزانه مي كردم !

 

« عجب صبري خدا دارد »

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

 

بوی گندم

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

اهل طاعونی اين قبيله مشرقی ام

تويی اين مسافر شيشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه

پوست تو از مخمل صبح

رختم از طاول تن

پوست تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب

تنه من خاک منه

ساقه گندم  تن تو

تن ما تشنه ترين

تشنه يک

قطره ی آب

 

 

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ

آدماش کرم وبا

شهر من شهر دعا

همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر

تن من ريشه سخت

تبش عکس يه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم  مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم

تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هر کی که هست هر کی نيست داد می زنم

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من

يه وجب خاک مال من هر چی که دارم مال من

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤

 

زندگی درعشق

در اين انديشه بودم که مرگ,

ضايعه ايست ويرانگر

عذابی جانکاه برای رنج کشيدن

اکنون چنين مي آموزم

که هستی ات هديه ای بالنده بود

و عشقی که در من باقی ماند.

نا اميدی مرگ

حيات عشق را ويران مي سازد

اما حقيقت مرگ هرگز آنچه را که به وديعه گذاشته نابود نخواهد کرد,

من می آموزم دوباره به هستی ات نگاه کنم

به جای ديدن مرگ و نبودنت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مبارزه

شادمانيت ضايع گرديده, ذهنت آشفته است, 

نه اميدی, نه شادمانی و نه انگيزه ای برای زندگی

اما تو از آن گونه ای که ادامه خواهی داد.

آلام ديگران ,رنج هايت را زايل نمی سازد

اما لااقل به يادت خواهد آورد که آنها چگونه

برای به دست آوردن زندگی به مبارزه بر خواسته

و پيروز شده اند .تو نيز اين توان را داری..

شادمانی گذشته اگر چه خشکيده و مرد؛

اما بين,زمين جامه ی سبز بر تن کرده است

و آن ناتوان جانی دوباره يافته است……

{و ما بايد باطن خودمان را بسازيم

تا بتونيم با اين زمانه مبارزه کنيم}

التماس دعا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

 

    • مرگ حادثه ای هولناک نيست.......من تنها در اتاق ديگرآرميده ام
    • من خودم هستم و تو همان که بودی,ما چنان هستيم که ازپيش بوده ايم
    • مرا با نام قديمی ام صدا بزن و با همان سادگي هميشگی با من سخن بگو
    • آوايت را تغيير نده و در ابزار تاٌسف آنرا آشفته نساز.باز هم بخند همچون
    • گذشته که از لطيفه های کوچک سرگرم ميشويم.......
    • بخوان نمازت را,لبخند بزن,به من فکرکن,بگذار نام من هم چون گذشته

 

  

    • همواره در اذهان زنده باشد و بي هيچ رعبی خوانده شود, بي آن که در هاله ای
    • از سايه پنهان گردد,زندگي کماکان مفهومي دارد که تا کنون داشته و همان
    • است که بوده و هيچگاه از هم پاشيده نگرديده است
    • چرا, تنهابه دليل آن که ديده نميشوم نبايد به يادآورده شوم؟
    • من تنها تو را انتظار ميکشم,برای لحظه ای,در همين نزديکي ها و آن زمان
    • همه چيز عالي خواهد بود........
  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

 

بودن

 

بودنللااسال

 

بودن 

بودن که دارائیم است

از آ ن توست

عشقم نیز به بودن

آن توست

خوبی که به آن محتاجم؛استراحت نا گزیرم

و مرگ که وقفه ای

برسا لیا ن عمرم سایه ی آرا مش می ا فکند

میان علف ها ی سرسبز؛

همه از آ ن تو خواهد بود.از آ ن تو.از آن تو

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤

 

                                         زندگي در عشق

 

در اين انديشه بودم که مرگ,

ضا يعه ايست ويرانگر

عذابي جانکاه برای رنج کشيدن.

اکنون چنين مي آموزم

که هستي ات هديه ای بالنده بود

وعشقي که در من باقي ماند.

نا اميدی مرگ

حيات عشق را ويران مي سازد

اما حقيقت مرگ هرگز آنجه را که به وديعه گذاشته نابود نخواهد کرد,

من مي آموزم دوباره به هستی ات نگاه کنم

به جای ديدن مرگ و نبودنت.

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤

 

                                          سلام به ماری عزيزم

ميخواستم تشکر کنم بابت کمکی که در ساختن وبلاگ به ما کردین اميدوارم در تمام

مراحل زندگيتون موفق باشين..التماس دعا

                                          دوستدار شما .. علی و برنا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤

رفتی و من ...

 تقديم به همه دوستان

سلام بهونهء قشنگ من براي زندگي           آره بازم منم همون ديوونهءهميشگي

         فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت          دلم واست تنگ شده بود اين نامه را واست نوشت
حال من واگه بخواي رنگ گلاي قاليه             جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
اينجا همه پيش منن اينجا هوا پر غمه             از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون             فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم        حقيقت وواست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي           قسمت تو سفر شدم قسمت من آوارگی
نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت               براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهت ؟       يه قلب تنها وكبود هلاك يك نگاهت؟
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره       بعدش خبر مي دن بيا كه داره دوستت مي ميره
روزات بلند يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟       بيشتر از من و نذار تو غصه و دل واپسي
يه وقت منو گم مي كني تو دود اين شهر غريب        يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه            غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني               تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون          منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم           رفتيم تو قلب آسمون با ابرا هم سفر شديم
از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره                     زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه                   سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه             مثله يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون منخوش مي گذره؟           دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟
ازوقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسهءخون                همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آيد گريه هاموريختم كنار پنجره؟                  داد كشيدم تورو خدانامه بده يادت نره
يادت مي ايد خنديدي و گفتي حالا بذار برم                 تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي كني            فانوس آرزوهامو تو داري خاموش مي كني
     گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست            با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه                   يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم                 داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم

    وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟           مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير

حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه               تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبييه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه                    ديوار خونمون پر از سايه غصه وغمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه              مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار        تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم              به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

       اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب            كه هر صفحه اش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شب ستاره ها تا مي تونن دعات كنن          نورشونوبدرقهء پاكي خنده هات كنن

 
  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

 


نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد
و برجان ترك خوردهام غصه دار مي گريد
نگاهم سرد وبي روح
ناتوان بي رمق
بر گوشه اي از دنياي سبز رنگ گذشته
مات مرد
و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم
يكباره هجوم بي امان تنهايي مرا اسير خود
مرا از خودم ستاند
مرا بي هوش تر از قبل به زمين انداخت
مرا از مرگ ترساند
يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد , نه جايي را ديدم
نه لبخندي را
نه نگاهي را
همه مردند
و من هيچكدام را نديدم
قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود كه ديگر
به مانند اكسيري ناياب شده بود
شايد من نيز بايد مات ميمردم
شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت
شايد نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد
و نور يابد

ياد باد آنكه زما وقته سفر ياد نكرد
به وداعي دل غم ديده ي ما شاد نكرد  

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

 

درد بی دردی

 

خسته بودم از همه چيز ، از همه کس.

نمی دانستم دردم چيست. فقط می دانستم يه مشکلی دارم.

از زندگی ام راضی نبودم.آخر خدا چرا مرا دوست ندارد؟ چرا به من هيچ چيز نداده است؟ نه رفاه دارم نه آرامش و نه....اصلا من هيچی ندارم.ای کاش من جای کسی بودم که همه چيز داشت.

نمی فهميدم.آنقدر ساده بودم که نمی فهميدم.نمی دانستم چه دارم که بخاطر آن از خدا تشکر کنم.در زندگی فقط ياد گرفته بودم شکايت کنم.از همه چيز از همه کس.

نمی دانم آن روزها چه بر سرم آمده بود.ياد صحبت کسی افتادم که می گفت گاهی وقتها انسان تنها دردش اين است که هيچ دردی ندارد.حق با او بود.

در آن روزها به خيلی چيزها پی بردم.فهميدم که خدا چقدر دوستم دارد که بجای آن همه ناشکری من فقط منو به خود آورد.قلبم را به درد آورد و به ياد من آورد.به ياد من آورد که تمام نعمتهايی را که به سادگی از ياد برده بودم و چه ساده زبان به ناشکری گشوده بودم.

خدا کسی را به من نشان داد که همه چيز داشت.اما هيچ نداشت.کسی که فکر می کردم بی شک يکی از خوشبخت ترين انسانهای دنياست.کسی که هميشه آرزو می کردم جای او بودم.

او هم مثل من بود.يک انسان و يکی از آفريده های خدا  و مثل من هميشه آرزو داشت جای يک نفر ديگه باشد.اما او که غصه ای نداشت.

من نمی دانستم که او با آن قلب پاک و مصومش آرزو داشت جای هر انسان ديگری باشد اما فقط سالم باشد و مثل بقيه به زندگی در آينده اميدوار.يک تن سالم برای زندگی تنها خواسته ی او از خدا بود.

او را که ديدم ديگر حرفی برای گفتن نداشتم.فقط از گفته هايم شرمسار و پشيمان بودم.اگر بهترين های دنيا را به من بدهند و سلامتی ام را از من بگيرند انگار که هيچ ندارم.

و اکنون پس از ديدار با او ديدار با همان کسی که بيدارم کرد فقط و فقط يک آرزو دارم:  

خداوندا!ارزشمندترين نعمت خود را به او بازگردان.آمين

 

برنا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام به همگی

       روح خدايی

 

  

     جز رنج هيچ نيست و ما به سنگينی صدا می زنيم و استدعا می کنيم

 

    واپسين هراس از پايان راه

 

    و ناگهان لحظه های شادمانی فرا می رسند

 

    نه تکانی بر درختان و

 

    نه نشانه ای در آسمان 

 

    صبح نه می شتابد و نه درنگ می کند

 

    نامی برای خواندن فردا نيست

 

    اما زندگی و شادمانی به هم پيوسته اند

 

    چرايش را نمی دانيم و تا ايستادن کامل

   

    آخرين تپش های قلبمان

 

   اين روح خداييست که تنفس می کنيم

 

  

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤