حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در

 

گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ،

 

طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .

 

و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي

 

خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد .

 

حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط

 

تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب

 

در جريان است .

 

حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟

 

 

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم

خودمان را از خودمان .

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

 

 

 

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

سر خط آغاز می کنی...

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

وامدار همان نگاه مهربان ...

وامدار همان سکوت آبي ...

وامدار همان صدای ..............

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

که چقدر تنهايم .

 

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ...

که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!

 

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦


 



 

 پرواز در سكوت!

 

خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.

 

ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!

 

پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !

 

خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!

 

ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.



 

ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.

 

خدايا اين چه روزگاري است!!

 

كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

 

اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!

 

اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!

 

اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

 

خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.

 

خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

 

مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         

خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.

 

خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت  و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

 

پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .                من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .                                                                                      

   در اشتياق پرواز بي آسمان ترينم

                                             عمري به جرم بودن٫  با خاك هم نشينم

 

   

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦


تولد

در میان انبوع واژگان که همچون سیل در وجودم می جوشد و از آن می گذرد و آنقدر سریع که به یاد نمی ماند این بهترین کلمه ای بود که کمی در ذهنم ماند و بهترین توصیف برای وضعیت اکنون خودم...

مانند آدمی شده ام که از ارتفاعی بلند به زمین افتاده و گیج و منگ به اطراف نگاه می کند...

نمی دانم کی هستم؟ چرا هستم؟ چطور هستم؟ چگونه باید باشم؟ چرا اینجا هستم؟ چرا به اینجا رسیده ام؟ اصلا جایی را به خاطر ندارم...

خود را فراموش کرده ام و خدا را نیز هم...

همچون عروسک خیمه شب بازی شده ام که تمام نخهای ارتباطش را بریده اند و دیگری چیزی نیست جز مترسک...

هر چه به خود سیلی می زنم خواب نیستم...

 خسته ام و درمانده وحیران...

حیران در احوال خودم و اینکه چرا اینگونه شده ام...

 گاه همچون دوره گردان بی هدف می گردم و می گردم...

کجا می روم ؟ نمی دانم

چرا می روم ؟ نمی دانم

چرا می نالم ؟ نمی دانم

درد چیست ؟ نمی دانم

 و "نمی دانم" شاید تنها عبارتی است که خوب می دانم و از آن استفاده می کنم...

 حالا می فهمم که چه می شود که بعضی ها چند وقت از زندگی می کنند و به طبیعت پناه می برند...

از زندگی فرار نمی کنند که از خودشان فرار می کنند . زندگی اشکالی ندارد این من هستم که در زندگی غرق شده ام...

 

در آرزوی دستی در اعماق آب غوطه می خورم در حالی که احساس خفگی تمام وجودم را احاطه کرده تنها به اطراف می نگرم و ناگهان دوستی{مادر} فریاد می زند که خودت باید شنا کنی و من به یاد می آورم که خود چیست ولی هنوز به یاد نمی آورم که شنا کردن چگونه است...

 روز عجيبی بود چشم انتظار يه ............میگذرد همچنان که اين چند سال جوانی گذشت

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦


روزت مبارک پدر

بهت غیبت تو

باور نمی کنم که نیستی؛کوچه باغ در بهت غیبت تو، سکوت را نشانه می رود

تو بر بستر خفته ای. خوابی ارام و بی تشویش.رویای پرواز، به دیدارت امده.

شوق دیدار یار ، ما را از یادت برده ؛ بی قرار رفتنی . می دانم . لحظه وصال

نزدیک است. تو هر لحظه زیباتر می شوی و روح بی تابت، در استانه ورود

به ابد یت، بال می گشاید. کبوتران حرم ، به تو سلام می کنند و تو از دورها

به ما می نگری . و اخرین وداع با نگاه تو ، به خانه قد یمی ات و فرزندانت

که گرد بستر تو ایستاده اند...من در لحظه های عبور پیکرت از کوچه باغ ، شکوه

مرگ را نظاره کردم........

وقتی که رفتی خانه خالی شد. ناگهان ریشه های تو در من ، به دنبال عطش می دویدند

چیزی همزمان با پرواز تو ، در من فرو ریخت. برای درک بزرگی ، باید بزرگ بود و من

هنوز بسیار کوتاهم..شاید در فاصله ای که امروز از من داری تو را بهتر ببینم. حالا می توانم

هر روز به مرور دیده هایم ، بنشینیم و تو را اندک اندک باز افرینیم. تو را که از خاطرات

کودکی ام می ایی و در حال عبوری تا همیشه ، تا هر وقت که من نگاه می کنم.

باز ..... کودک درونم تو را می جوید . به دنبال تو می گردم . جای تو در صندلی راحتی ات

خالیست اما تو هنوز در اتاق راه می روی . هنوز خانه بوی تو را می دهد . عطر قرانی که

بسیار دوست می داشتی . بوی سجاده تو که صبح ها ، زودتر از خواب سنگین ما ، بیدار

می شد . اما انگار تو هنوز روی صندلی ات نشسته ای. کمی سرت را به پهلو خم کرده ای

دست ها یت بر روی هم اند . با همان نگاه دقیق ، همان صدای اشنا ، مرا صدا می زنی..

اری ....رفیق ، باور نمی کنم که او نیست . هنوز صدای قدم هایش در کوچه باغ های پاییز

می پیچد.هنوز عطر رنگ های خیالش ، خواب کبوتران را ، رنگی می کند .هنوز خبر خوش عبور

او ، از کوچه خالی کودکی ، شوق دیدار را در قلبم ، بیدار میکند. هنوز خاطره گرم دست هایش

آغوش خالی ام را پر می کند و مرا تا..... دور دست ها می برد ، ان روز های ساده کودکی ،

زمانی که به انتظار پدر کنار در می نشستم ، همیشه می ترسیدم روزی پدر به خانه نیاید. اما او

می امد

صدای اذان وقت غروب مرا تا کوچه باغ برد . کنار در ایستادم ، می دانم که نمی ایی ولی انگار

احساس گنگی می گوید ، به دور دست کوجه باغ نگاه کن . او می اید من ساعت ها می ایستم

به یاد دوران کودکی ام

.............................................

روزت مبارک پدر

با اينکه نيستی و مشکلات زندگی بد جوری کمرمو خم کرده ولی

هميشه در قلبمی و با ياد تو شبها به خواب ميرم

التماس دعا 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦


اخر اين جاده کجاست


براي اين که بزرگ باشي نخست کوچک باش

 و من هر روز کوچک تر ميشوم و اين کوچک شدن باعث ميشود روزی از بين برم.

مگه نه...

اخر اين جاده تاريک به کجا ختم خواهد شد

 

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥


 

شهر كوفه تنها و ساكت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارك رمضان

خفته بود.


دامن افق هنوز تاريك و سياه بود. گويى دل آسمان كوفه در ان شب

 همرنگ دل مردمان كوفه شده بود! شبى سرد و ساكت و بى هياهو.

 در ان شب ، تنها يك چشم ديده در ديده آسمان صاف و پرستاره

كوفه دوخته بود. چشمى كه با نيروى بينش شگرف خويش تا عمق

آسمانها را مى كاويد و حاصل اين كاوش ، ديدار خدا در منظر دل او

 
مى شد. و اينگونه او خدا را در عرصه دل خويش به ديدار مى

نشست و مصداق ايه كريمه قرآن مى شد كه:


الذين يتفكرون فى خلق السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا

باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.


كسانى كه در خلقت آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند

 پروردگارا!


اينها را بيهوده نيافريده اى ، منزهى تو، پس ما را از عذاب دوزخ

رهايى بخش .


او تنهايى بود كه در تنهايى خويش ، همنشين خداى تنها بود
.


 


 بر قلب زينب ابر غم مي ‏بارد امشب


سوز دلش بوي مدينه دارد امشب


زينب ز ابر ديده مي ‏بارد ستاره


دارد به پيشاني بابايش نظاره


آرام بهرش سفره افطار چيند


در چشم او رخساره مادر بيند


اين عالمه غير معلم بي قرار است


آگه شده باباي او چشم انتظار است


آرامش او كرده زينب را پريشان


گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان


اي كاش من در كوچه سيلي خورده بودم


اينجا نبودم در مدينه مرده بودم


اي كوچه‏ هاي كوفه از غربت بميريد


بوسه ز پاي رهبري مظلوم گيريد


اي خاك نخلستان ز رويش توشه بردار


خود را به زير پاي او آرام بگذار


مرغان عاشق راه مولا را بگيريد


او بي كس است امشب شما بهرش بميريد


امشب علي مات جمالي لاله گون است


ذكر لبش«انا اليه راجعون»است


خانه نشين داغ زهراي نجيب است


دلخسته از نامردي شهري غريب است


محراب را چون پشت در گلگون نمايد


بر شهر خونين او سر غربت بسايد


بهر علي هنگامه پرواز گرديد


تا كه ز پا افتاد دستش باز گرديد

 

یادته بهم میگفتی دعای بچه ها توی این روزا زود براورده میشه

سخت است هنگام وداع انگاه که در مییابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجودم را نیز با خود خواهد برد

توی این شبهای قدر(این شبهای عزیز)مارو از دعای خیرتان فراموش نکنید

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥


ترس بود يا ترديد يا غرور

ترس بود يا ترديد يا غرور نمی‌دانم!

 

باران عجب دروغ خنکی بود ...

 

باز هم امشب عجيب آسمان خيس‌م می‌خواهد ... انگار که چشم‌هايش را

 

بسته باشد و نبيند که دارد چطور بيچاره‌ام می‌کند ... شايد هم برای‌ش آنقدر

 

مهم نيست که من هستم يا نه ... توی درگاهی نشسته بوديم که سرم را

 

گذاشتی رو شانه‌ات، گفتم اين‌جا بوی همه‌ی سوسنی‌های مقدس را از

 

دست‌های بلند آبی‌ات نه منتظر ماندم و نه گذاشتی بمانم.آنقدر کشاندی‌ام که

 

راه رفتن فراموش‌م شد که حالا بيايم يا نه ... تو را نديدم که کجای اين راه

 

درماندی که برگردم يا بروم که برسم به تو که نمی‌دانم رفته‌ای يا هنوز

 

هستی مثل سايه‌ای که همين‌طور از نور که دور می‌شوی نمی‌فهمی می‌رود

 

يا زير پاهايت له می‌شود و کش می‌آيد و بچگی‌هايم که دوست داشتم زودتر

 

از داداش کوچيکه برسم به سايه‌ام که هيچ‌وقت نرسيدم که سايه‌ام هم جلوتر

 

از من می‌رفت و يا هم دوردست‌تر از من ... پيوسته به من ... ماه توی

 

چشم‌هايت هلال می‌شود، باريک‌تر می‌شود و من اشک‌هايت را می‌نوشم.

 

می‌گويی همه‌ی رفتن که پا از هم دور کردن و به هم رساندن نيست يا

 

 

 

پيوستن به سايه‌ای که دور می‌شود زير پاهای‌ت! می‌گويی تو بوی خاک

 

باران خورده می‌دهی و من از تو دور می‌شوم. از من دور نشدی چون

 

ندانستمت، دور شدی چون خواستمت ... و خواستن، نه در اختيار گرفتن

 

بود که نبود، برای رماندن آن چيزی که به بودنش يقين نداری، ميان

 

دست‌هايم می‌گرفتم و فشار می‌دادم. يقين نداشتم. ترس بود يا ترديد يا غرور

 

نمی‌دانم، چه فرقی می‌کند که کدامشان باشد؟! تو که برای کسی اهميت

 

نداشته باشی، بود و نبودت برای کسی که مهم نباشد، خب! حالا ترسيده

 

باشی يا مردد باشی يا مغرور، مهم نخواهد بود که به جا بمانی ... هميشه

 

هم جا ماندن بد نيست. مثل آن مردی که خرس توی گوش‌ش گفت دوست

 

خوبی برای خودت انتخاب نکرده‌ای رفيق!!! تو از درخت خوب بالا

 

می‌روی و من تاب بوی پوزه‌ی خرس را دارم!!

 

 

کسی به من ياد نداده بود که بايد دروغ‌ها را هم باور

 

کنم! خودم حماقت کردم! از اين حماقتم دلگير نيستم که

 

دروغ‌های ديگران فريبم دادند! خوشحال‌م که کسی را

 

فريب نداده‌ام. خوب است که بميری تا اين‌که بکشی!

 

 

اما نمی‌شود آدم‌ها را از چشم‌هايشان شناخت! ـ خوب به

 

چشم‌هايم که نگاه کنی، می‌بينی که چشم‌های زيبايی دارم!

 

ـ اگر قرار بود آدم‌ها را از صورت‌هاشان شناخت که

 

ديگر اين همه بی‌خدايی نمی‌کشيديم! قرار هم نيست

 

همه‌ی حرف‌های خوب را به‌خاطر داشته باشيم. گاهی

 

به‌خاطر سپردن حرف‌های بد می‌تواند راه درست را

 

نشان‌ت بدهد که برای يکبار هم که شده توی زندگی‌ات٬

 

چشم‌هايت را به روی چيزهايی که می‌بينی نبندی، به

 

چيزهايی که می‌شنوی اعتماد نکنی ... و هر چه دلت

 

خواست نگويی ... گاهی هم اگر از کسی بدت آمد راحت

 

و بی‌آنکه بخندی و يا گوش‌هايت سرخ شوند يا سرفه‌ات

 

بگيرد٬ بگويی که خيلی دوست‌ش داری ... من نه سرخ

 

شدم و نه سرفه‌ام گرفت ... فقط راست‌ش را گفتم!!!

 

اگر قرار است به‌خاطر دروغ‌هايم دوستم داشته باشند،

 

ترجيح می‌دهم نداشته باشند! تا روزی از ترس از دست

 

ندادن‌شان به دروغ‌های ديگری نياز داشته باشم!! نه

 

اين‌که حافظه‌ی خوبی نداشته باشم، نه! بدبختانه حافظه‌ی

 

عجيب قدرتمندی دارم، حافظه‌ای که دروغ‌هايت را

 

کشف می‌کند، نه اينکه ساعت‌ها بنشينم و حرف هايت را

 

زير و رو کنم تا بفهمم کی و کجا و چرا دروغ گفتی؟

 

نه! وقت اين بيهودگی‌ها را ندارم! همان لحظه که دروغ

 

گفتن را شروع کردی٬ مثل اين زن توی «حس سوم»

 

دماغم می‌خارد ، اما بدبختی‌ام اين است که اگر دوستت

 

داشته باشم که دارم، هرگز غرورت را که غرور من هم

 

هست ـ چون دوستت دارم! ـ با برملا کردن‌ دروغ‌ت،

 

حتی اگر به شکستن من بيانجامد، نمی‌شکنم! ... و اين

 

تنها نقصی است که من دارم! اگر بگويم که متوجه

 

دروغ‌هايت هستم جرأت نمی کنی به دروغ‌گويی متهم‌م

 

کنی! و شايد حق داشته باشی به ريا متهم‌م کنی چون

 

قادر نيستی اين منطق را بپذيری که چون دوستت دارم

 

دروغ‌هايت را چشم می‌پوشم و چون دوستت دارم دروغ

 

نمی‌گويم؛ چون تو با وجود اين‌که اعتراف کرده‌ای دوستم

 

داری، دروغ می‌گويی، اين اهانت بزرگی است و من

 

غرورم از غرور تو بزرگ‌تر است و وقتی بشکند

 

صدای شکستن‌ش هم بلندتر خواهد بود و البته خرده

 

ريزه‌هايش هم بيشتر، مراقب پاهايت باش کوچولو!!!

 


  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥


خدا حافظی

والاترين همت، وفاي به عهد است

(حضرت علي    عليه السلام)

سلام به همه عزيزان ببخشيد که دير بهتون سر ميزنم

امروز که نشستم بنويسم هر جوری که فکر ميکنم نميدونستم از کجا بايد شروع کنم به نوشتن

امروز که داشتم صفحه پيامهای وبلاگ خودمونو ميخوندم چشمم به نوشته داداش محمدم خورد وقتی نوشته هاشو

خوندم احساس خاصی بهم دست داد احساسی که نميدونم از چی ناشی می شد (پيش خودتون حس نکنيد که عاشق

شدم نه )چون اصلان حوصله اين جور چيزا رو ندارم...توی اين چند سال زندگيم به اين نتيجه رسيدم که نبايد

حرفه دلمو به کسی بگم بايد کسانی که قراره اينو متوجه بشن بايد خودشون؛خودشون اينو متوجه بشن اگر

براشون مهم باشم .. چون وقتی به کسی ميگی از ته دل دوستتون دارم وقتی که تکرارش ميکنی پيش خودشون

فکر ميکنن که اين حرف برای من عادته و از روی عادت اين حرفو ميزنم ...ولی هيچ وقت اينجوری نبوده برای من

خدايا بهم قدرتی ده تا از اين قفسی که برای خود ساختم رها شم تا بتوانم همان کسی باشم که تو ميخواهی.. تو

 خود خوب ميدانی که در درون اين دل چه ميگزرد****

اين اخرين نوشتمه که دارم توی وبلاگ مينويسم اين فکرو نکنيد که بهتون سر نميزنم نه اصلان اين جوری

نيست ولی ديگه توی وبلاگ هيچی نمی نويسم از همگی ممنونم که توی اين چند مدت منو همراهی کردن... قول ميدم که هميشه بهشون سر بزنم  

از ابجی های گلم(برنا و واتو) ميخوام بهم قول بدن  هيچ وقت نذارن که اين وبلاگ بسته بشه بهشون قول ميدم؛

سعی خودمو بکنم که اولين نفری باشم که نوشته هاشونو بخونم ؛پس منتظر نوشته های بعدی شما دوابجی گل خودم هستم 

سوتک

نمی دانم پس از مردن چه خواهم شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

**دکتر شريعتی**

خدايا! ای ياور بی کسان با من بمان!
 
در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.
 
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت
  
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
  
اما من آن را نمي شنوم .
 
مرا به اعماق درونم ببر
 
تا هميشه به تو روی بياورم
 
تو خودخوب ميدانی که درون من
 
چه ميگذرد
 
التماس دعا
 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥


متفاوت

 

عزيز من 

 

مخواه كه يكي شويم . مخواه كه هر چه تو دوست داري من نيز

 

به همان شدت دوست داشته باشم و يا هرچه من دوست دارم

 

تو نيز همان گونه دوست داشته باشي . مخواه كه هردو يك

 

آواز را بپسنديم ، يك ساز را ، يك كتاب را ، يك فكر را و يك

 

شيوه ي نگاه كردن را . مخواه كه انتخابهامان يكي باشد .

 

سليقه مان يكي و رؤياهايمان يكي .

 

همسفر من ،

 

همسفر بودن و هم هدف بودن ابداً به معناي شبيه بودن و

 

شبيه شدن نيست و شبيه شدن دليل بر كمال نيست بلكه

 

دليل بر توقف است . شايد اختلاف كلمه ي خوبي نباشد و

 

نتواند مرا خوب باز گويد . شايد تفاوت بهتر از اختلاف باشد .

 

نمي دانم . به هر حال تك واژه مشكل ما را حل نمي كند .

 

عزيز من ،

 

زندگي را تفاوت نظرهاي ما مي سازد و پيش مي برد ، نه

 

شباهتهايمان ، نه از ميان رفتن و محو شدن و تسليم شدن و

 

مطيع بودن و پذيرفتن . اگر زاويه ي ديدمان نسبت به چيزي

 

يكي نيست بگذار يكي نباشد . بگذار فرق داشته باشيم .

 

بخواه كه در عين يكي بودن يكي نباشيم .

 

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد . تو نبايد سايه ي

 

كمرنگ من باشي . من نبايد سايه ي كمرنگ تو باشم . بگذار

 

صبورانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم اما

 

نخواهيم كه بحث ما را به نقطه ي واحدي برساند. بحث بايد ما

 

را به ادراك متقابل برساند ، نه فناي متقابل.

 

بيا بحث كنيم .بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم .بيا كلنجار برويم

 

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم كه تو هم چون من

 

بينديشي و يا بلعكس.

 

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است.تفاهم بهتر از

 

تسليم شدن است...

 

دوست من،

 

 بيا اختلافهاي اساسي و اصوليمان را حفظ كنيم. من و تو حق

 

داريم در برابر هم قد علم كنيم. حق داريم نپذيريم بي آنكه

 

قصد تحقير هم را داشته باشيم. پس بيا تصميم بگيريم كه

 

انديشه هامان يكي نشود و فرصت بدهيم اختلافاتمان باقي

 

بماند و هرگز ! هرگز اختلاف نظر را وسيله ي تهاجم قرار

 

ندهيم.

 

 

عزيز من ، بيا متفاوت باشيم

                                                        برنا

 

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


به یاد دوران کودکی ام

خيلی دوست داشتم که توی اين سال جديد برای اولين بار که شده حرفای دلمو بزنم نمی دونم از کجا شروع کنم ولی قبل از اينکه شروع کنم از همه عزيزان معذرت خواهی ميکنم ميدونم که سر همتون از اين نوشته هام درد ميگيره ولی خوب بايد به بزرگواری خودتون ببخشيد

الان هم که دارم شروع به نوشتن ميکنم دل آسمون هم بد جوری گرفته ولی حتی ازش يه نمه بارون هم بيرون نمی ياد مثل اين دل من؛..اين هوا رو خيلی دوست دارم ..ولی دوست دارم الان تو بباری پس ببار؛ببار ای باران از اعماق دلت بباررر

 کاش در غصه هام معنای سنگين لبخندم گم نمی شد؛خيلی وقته ديگه از ته دلم نتونستم بخندم؛ شايد به طور کل لبخند واقعی رو فراموش کردم از وقتی تو رفتی همه چيزرفت ....هيچ وقت يادم نميره وقتی از در تو میومدی اولين نفری بودم که توی آغوشت بودم؛ دلم بد جوری هواتو کرده پس برای يک بار ديگه هم که شده منو تو آغوش گرم خودت بگيرکه دلم بد جوری تنگه

کاش قلبم مثل دوران بچگيم اونقدر خالص بود که قبل از پایين اومدن دست هام دعاهايم مستجاب ميشد؛ توی دوران بچگيم وقتی دعايی ميکردم مطمئن بودم دعاهام مستجاب ميشه هيچ وقت يادم نميره وقتی تازه شروع کرده بودم به نماز خوندن وقتی نمازم تموم می شد پدرم به هم ميگفت سرتو انداختی اون پايین؛ چی داری ميگی ...ولی الان نمی دونم چرا اونقدر از اون روزا فاصله گرفتم که حالا اونقدر مطمئن شدم که ديگه هيچ وقت دعا هام مستجاب نمی شه

کاش واژه صداقت آنقدر با لب هام صميمي بود که ديگه براي بيان کردنش نيازي به شهامت نبود تا لازم نباشه برای کسی که واقعاً دوستش داشتم به نزديک ترين کسم دروغ بگم تا اينکه بعد متوجه بشم عشق يک طرفه يعنی چی ...من همه چيزمو باختم همه چيز..نمی دونم برای درست کردن اين همه پل های خراب شده پشت سرم چقدر وقت لازمه؛...ولی مطمئنم که دوباره می سازمش

اي به داد من رسيده
تو روزاي خود شكستن

اي چراغ مهربوني

تو شباي وحشت من

اي تبلور حقيقت

توي لحظه هاي ترديد

تو منو از شب گرفتي

تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي

براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم

تو رفيقي جون پناهي

اگه مديون تو باشم
اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

كه منو دادي نشونم

تو با دست مهربوني

به تنم مرهم كشيدي

برام از روشني گفتي

پرده ي شبو دريدي

ياور هميشه مؤمن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري

براي من شده عادت

اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه

هر جاي دنيا كه باشي

اونور مرز شقايق
پشت لحظه ها كه باشي

خاطرت باشه كه قلبت
سپر بلاي من بود

تنها دست تو رفيق

دست بي رياي من بود

اين شعر رو هم تقديم ميکنم به عزيز ترين کس زندگيم که هميشه برام يه تکيه گاه محکم بوده

التماس دعا

  
نویسنده : برنا *علی*واتو واتو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥